
السلام عليك يا ابالحسن علي بن موسي الرضا المرتضي
نميدونم اين چه قربتي است هروقت كه ميام حرم انگار هيچ غم و غصه اي ندارم اما همينكه از مشهد برميگردم انگار نه انگار تنها 2-3 روز تو حال و هواي زيارتي كه كردم هستم . دوباره دلم واسه ضريحت پر ميكشه ، با خودم ميگم چي ميشد يه بار ديگه آقا منو مي طلبيد ميومدم تو حرم يه دل سير زيارت ميكردم.
آقا جون آنقدر اين راه رو اومدم كه تموم پيچ و خم هاي جاده با من آشنا هستند ولي چيكار كنم كه اگر هزار بار ديگه بيام بازم دوست دارم تو اين جاده باشم
حریمت قبلهی جانم/ بود حب تو ایمانم
تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم
چي ميشه آقا منم مثل اون كبوترهاي حرم بيام رو گنبدت بشينم نه نه اينبار ميخوام بيام تو حرم دورت بگردم آنقدر كه از هوش برم ، منو به پنجره فولادت ببندند بگن اين ديوونه امامه بگن عشق امام اونو سرگشته كرده.
آقا جون درسته كه شما از اجدادتون و فرزندانتون دور هستيد اما اي امام عزيز تو ايران 72 مليون عاشق داري كه هرروز، هر شب نه هميشه ميگن
السلام علیک یا غریب الغربا و الفقرا
چي ميشه آقا يه بر ديگه منو بطلبي؟
يا وجيهاً عند الله اشفع لنا عند الله
اى شه توس كه سرچشمه الطاف خدایى جان ما باد فدایت كه ولینعمت مایى
ميلاد شاه خراسان امام الرئوف بر همگان مباركباد.
حال چند واقعیت از کرامات آقا
مردی که امام رضا(علیهالسلام) را دید
مرد كُرد كلاتى سى و پنجسالهاى بر اثر افتادن از بالاى چوب بست از كمر فلج شده بود و با چوب زیر بغل، به زحمت راه مىرفت .
پس از شش ماه، به او گفتند: اگر به مشهد مقدس بروى، و از امام رضا(علیهالسلام) شفا بخواهى، بهبود مىیابى .
بالاخره او را با قاطر به مشهد مىبرند و به صحن كه مىرسند او را رها مىكنند. او با چوب زیر بغل تا نزدیك سقاخانه اسماعیل طلا مىرود؛ در آنجا دربانى را مىبیند. (حسین با خود چنین خیال مىكند كه حضرت رضا علیهالسلام در یكى از این اطاقها باید باشد كه مىتواند نزد ایشان برود).
با همان لهجه كُردى به دربان مىگوید: حضرت رضا(علیهالسلام) كجاست؟ ما از كلات آمدهایم تا او را ببینیم. آقا را كجا باید ببینیم؟ ما با او كار داریم .
دربان با حالت تمسخر به یكى از منارهها اشاره كرده، گفت: آقا آنجاست. مرد كُرد گفت: ما چطور آن بالا برویم؟ دربان از روى تمسخر درِ پلههاى مناره را نشان داده، گفت باید از این پلهها بالا بروى .
مرد كُرد به طرف در مناره رفت و با زحمت از پله اول و دوم بالا رفت؛ همین كه خواست، با همان سعى و تلاش از پله سوم بالا رود، از بالا صدایی شنید؛ كه مىگفت: حسین! بالا نیا. براى تو زحمت دارد. ما پائین آمدیم .
آقا پائین آمدند؛ حسین از دیدن آقا خوشحال شد و سلام كرد. آن حضرت پس از جواب سلام، فرمود: حسین ! چه شده ؟
گفت: شش ماه است كه از كار افتادهام حالا آمدهام تا مرا خوب كنى .
آقا دستى به كمرش مالید؛ در حالی که چوبها از زیر بغلش افتاده و آسوده روى پاهاى خود ایستاد و كمرش راست شد، دیگر احساس درد كمر نكرد.
آن حضرت چوبها را از روى زمین برداشت و به او داد (چون که مهمان اوست، زحمت نكشد.)بعد به او فرمود: برو؛ هر چه دیدى براى آن دربان، نقل كن. حسین نزد دربان رفت. دربان همین كه دید او بدون چوب و در حال عادى راه مىرود و چوبهاى زیر بغلش را در دست گرفته است؛ تعجب كرد و او را در بغل گرفت .
اما حسین به خاطر راهنمایى كه او را به پیش امام رضا(علیهالسلام) فرستاده بود اظهار تشكر كرد و گفت: خدا پدرت را بیامرزد! كه مرا خدمت امام فرستادى .
اما دربان بر سر زبان با خود گفت: خاك بر سرم ! من او را مسخره كردم و او شفاى خود را گرفت.
وقتی که حرم خالی شد!
عید فطر سال گذشته این سعادت نصیب ما شد كه به پابوس آقا برویم. مانند همیشه حرم خیلی شلوغ بود. من خیلی دلم میخواست برای یك لحظه هم كه شده (برای تبرك) دستم به ضریح آقا برسد. ولی نمیشد. هر ساعت هم كه برنامهریزی میكردیم و به حرم میرفتیم، فایدهای نداشت. یك روز قبل از این كه برگردیم، خیلی ناراحت بودم كه چرا نتوانستم از نزدیك ضریح آقا را زیارت كنم. برای نماز مغرب خودمان را به حرم رساندیم. برای نماز درها را میبستند و تقریباً آخرین نفری بودم كه وارد شد. طبق معمول خیلی شلوغ بود. با نارحتی و ناامیدی فهمیدم كه باید از خیر خواسته و آرزویم بگذرم.
جایی به نماز ایستادم. ناگهان سر و صدایی شنیدم. خادمان حرم بودند كه از زائران میخواستند هرچه سریعتر زیارت كنند و بیرون بروند. من و چند نفر دیگر كه مشغول نماز بودیم داخل ماندیم. وقتی نمازم تمام شد. با كمال تعجب دیدم كه اطراف ضریح چقدر خلوت شده. نفهمیدم كه چه اتفاقی افتاده است از یكی از خادمان دلیلش را پرسیدم فقط گفت خوشا به سعادتتان! این سعادت نصیب هر كسی نمیشود.(بعداً فهمیدم كه میخواستند آنجا را نظافت كنند) در پوست خودم نمیگنجیدم زیارتنامهای خواندم و با خیال راحت ضریح اقا را طواف نمودم. البته حاجتی هم داشتم كه در همان سفر حاجتم را گرفتم.





